
زاهدا مست می نابم برایت هیچ نیست واله و بی تاب هستم در کنارت هیچ نیست باده را مستانه می نوشم در حد جنون ساقی میخانه این درگه برایت هیچ نیست من درین درگه که افتادم به پایت کن نظر در دلم جز شورِ عشق جانم براهت هیچ نیست وندرین ره توبه می باید نمی دانم چرا واله و بیتاب گشتم در سرایت هیچ نیست گفت پیرو در کنارت تا سحر گریان شدم اشگ من گویا نگارا برایت هیچ نیست شادروان علی کارگر (پیرو)
برچسب:
نویسنده: پندار عباسیان
اشعار زیبای شاعران به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر که مرا درد این جهان باشدبرای من مگری و مگو دریغ دریغبه دوغ دیو درافتی دریغ آن باشدجنازهام چو ببینی مگو فراق فراقمرا وصال و ملاقات آن زمان باشدمرا به گور سپاری مگو وداع وداعکه گور پرده جمعیت جنان باشدفروشرسانیدن چو بدیدی برآمدن بنگرغروب شمس و قمر را چرا زبان باشدتو را غروب نماید ولی شروق بودلحد چو حبس نماید خلاص جان باشدکدام دانه فرورفت در زمین که نرستچرا به دانه انسانت این گمان باشدکدام دلو فرورفت و پر برون نامدز چاه یوسف جان را چر
برچسب:
نویسنده: پندار عباسیان
اشعار زیبای شاعران شنیدم که چون قوی زیبا بمیردفریبنـده زاد و فـریبــا بمیــردشب مرگ، تنها نشیند به موجیرود گوشـه ای دور و تنها بمیرددر آن گوشه،چندان غزل خواند آن شبکه خود در میان غـزل ها بمیـردگروهی بر آنند کاین مرغ شیـداکـجا عاشقـی کرد؟ آنـجا بمیـردشـب مرگ از بیـم، آنـجا شتابـدکه از مـرگ غافـل شـود تا بمیردمن این نکته گیرم که باور نکردمندیدم که قویـی به صـحرا بمیردچو روزی ز آغـوش دریا برآمـدشبـی هم در آغـوش دریا بمیردتو دریای من بودی، آغوش وا کنکه می خواهد این قوی، زیبا بمیرد
دکتر مهدی حمیدی
برچسب:
نویسنده: پندار عباسیان
اشعار زیبای شاعران هوای قریه بارانیستکسی از دور میآیدکسی از منظر گلبوته های نور میآیدنگاهش بوی جنگلهای باران خورده را داردو وقتی گیسوانش رارها در باد میسازددل من سخت میگیرد .دلم از غصه میمیرد هوای قریه بارانیست.جمیله جان درها را کمی وا کنکه عطر وحشی گلها بپیچد در اتاق من که شاید خیل لکلکهانشیند بر رواق منجمیله جانمیبینی که ساحلها چه خاموش است؟کنار کومهها دیگر گل و سوسن نمیروید.برنجستان ما غمگین غمگین استو دیگر برزگرها شعر لیلا را نمیخوانندروایتهای شیرین را نمیدانندهوا در عطر س
برچسب:
نویسنده: پندار عباسیان
اشعار زیبای شاعران بر آن فانوس کهش دستی نیفروختبر آن دوکی که بر رَف بیصدا ماندبر آن آیینهی زنگار بستهبر آن گهواره کهش دستی نجنباند
بر آن حلقه که کس بر در نکوبیدبر آن در کهش کسی نگشود دیگربر آن پله که بر جا مانده خاموشکساش ننهاده دیری پای بر سربهارِ منتظر بیمصرف افتاد!به هر بامی درنگی کرد و بگذشتبه هر کویی صدایی کرد و اِستادولی نامد جواب از قریه، نز دشت.نه دود از کومهیی برخاست در دهنه چوپانی به صحرا دَم به نی دادنه گُل رویید، نه زنبور پر زدنه مرغِ کدخدا برداشت فریاد.به صد امید آمد، رفت ن
برچسب:
نویسنده: پندار عباسیان